تبليغاتX
حیات
حیات

غفلت رنگین یک دقیقه حوّا ست.

به نام او

امروز بعد از یه وقفه ی یه کمی کوچولو (که به دلایلی

 الکتریکی-فکری-روحی -درس و دانشگاه و......اینا بود)دوباره اومدم

 سلام .................

امیدوارم که حال همگی خوب باشه  از همه دوستای

خوبم که در این مدت خیلی بهم لطف داشتن و اومدن

حسابی تشکر میکنم.......البته معذرت هم میخوام به

خاطر اینکه بهشون سر نزدم و جواب بعضی ها رو هم ندادم

قول میدم جبران کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در غوغای زندگی تا سکوت مرگ دوستت دارم

تاوان آن هرچه باشد.باشد

هرکه را از دور میبینم گلویم خشگ می شود

می ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم

من به دنبال تو می آیم  تو هم بگریز 

بگذار دیرتر بمیرم...............

 

بهترین خداحافظی انتظار یه سلام دوباره است

تا سلام دیگر بدرود

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

بسم رب الشهدا و الصدیقین

راستش من حرف زیادی ندارم  که بخوام بزنم به جز همون حرفهایی که همه شنیدیم منم فقط شنیدم و ......................................

اما یه وقتهایی خیلی دلم از دست بعضی ها میگیره البته قبلش بگم من نه سنم به جنگ میخوره نه خانواده جانباز یا شهدا هستم اینو واسه رفع ابهام گفتم .

ازدست اون آدم هایی که میگن این چیزا چیه ؟؟؟؟اصلا جنگ چیه؟مال ۲۰ساله پیش بوده تموم شده رفته دیگه چرا انقدر گیر میدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

از دست اونهایی که میگن این چیزها تکراری شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما مگه هرچیزی که تکراری بشه از ارزشش کم میشه،

پس با این حساب لابد همه ی آدمها بی ارزشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

این چیزها جزئی از تاریخ  کشور ماست اما ............نمیدونم چرا همه یا بهتر بگم خیلی ها فقط تویه همین

 

یک هفته یاد این موضوع می افتیم..................

 

من زیاد اهل حرف زدن راجع به این مسائل نیستم اما دلم از دست یه کسایی خیلی خیلی گرفته ........

 

کسانی که خیلی چیزها رو فراموش کردن

 

الان هم نمیخوام خودم چیزی بنویسم میخواهم مقدمه کتاب دفتر آبی زنده یاد سپهر رو بگذرام که به نظر میتونه بیانگر خیلی از ناگفته ها باشد................

 


فرشته پلاک طلایی میخواد !

 

 

قرار بود لِی لِی بازی کنند ، دختر کوچولوهای محله رو می گویم ، دو به دو

 ولی تعدادشان 5 نفر بود ، یا باید یکی پیدا میشد و3 گروه دونفره می

 شدند و یا اینکه یکی کم می شد ، هرچه فکر کردند کسی را پیدا نکردند

 که بروند به دنبالش، پس به ناچار باید یکی کنار گذاشته می شد . ده،

 بیست ،سی ،چهل آوردند و قرعه به نام یکی از دختر کو چولوها  افتاد ، با

 اخم بغضی  کرد وگفت :« اگه منو بازی ندین به بابام می گم» .

به ناگاه همه نگاه ها متوجه فرشته شد یکی از دخترها  که کمی از بقیه

 بزرگتر بود ، رو به او کرد و گفت :« فرشته تو بازی نیستی » فرشته خیلی

 آرام رفت وروی پله  خانه شان نشست ودیگر هیچ نگفت ؛ دختر کوچولوها

 تند تند سنگ  می انداختند ، لِی لِی می کردند  و بازی پیش می رفت .

 دیگر صدای خنده های کودکانه بچه ها تمام کوچه را پر کرده بود .ناگهان

 فرشته با حالت بغض بلند شد و رفت داخل خانه مادرش داشت پیراهن

 منیژه خانم را می دوخت ، فرشته رفت  و خودش را انداخت توی بغل مادر و

 گفت :بچه ها دارن لی لی بازی می کنند ، منو انداختن بیرون وبازی

 ندادند . مادرش آهی نا محسوس کشید و گفت :«عیب نداره دختر

 خوشگلم، برو  پلاک بابا رو بردار وبا اون بازی کن.»

ناگهان فکری به سرش زد،  اشکهایش را پاک کرد ورفت پلاک را برداشت

 ودوید توی کوچه و همین طور که پلاک را می چرخاند داد زد:« من پلاک

 دارم شما ندارین هِی هِی.»

بچه ها همه دویدند به طرفش  و دورش جمع شدند هر کسی چیزی می

 پرسید ، عاطف گفت : «مال کیه ؟»مینا پرسید:« میدی منم ببینم ؟» بدری

 دستی انداخت دور گردنش و ملتمسانه گفت : «فرشته بیا جای من بازی

 کن بذار من پلاک رو بندازم گردنم .» و فرشته کِیف می کرد. به این فکر

 می کرد که اگر بابا نیست ، پلاکش هست ،  به این فکر می کرد . که دیگر

 همیشه میتواند لِی لِی بازی کند ، تو این فکر بود که شاید حتی اگر این

 دفعه صاحب خانه آمد برای اجاره ی عقب افتاده ، پلاک بابا را نشان بدهد و

 بگوید:« بیا این پلاک رو برای چند دقیقه بنداز گردنت و اجاره های عقب افتاده رو  از مامان  نگیر .»

تو این فکر بود که از این به بعد هر وقت انجمن اولیا و مربیان ، پدرش رو

 دعوت کردند ، همراه خود پلاک پدرش رو ببرد و بگذارد آنها پلاک را ببینند و

 شاید هم مثل پلاک را بوس کنند و در عوض ، پول کمک به مدرسه و خرج

 ورق امتحانی  و امثال اینها را از مادر طلب نکنند ، به این فکر میکرد که چرا

 تا به حال مادر مشکلاتش را به این راحتی و به وسیله این پلاک میتوانست

 حل کنه ولی حل  نمیکرد . به این فکر بود که .....

ناگهان صدای سمیرا را شنید که با افاده  گفت :« مگه چیه ؟ خودم بهترشو

 دارم» ، و گره روسری اش رو باز کرد و پلاک طلایی ای را که چند شب

 پیش یعنی شب تولد برایش خریده بودند ،نشون بچه ها داد . دختر

 کوچولوها با دیدن پلاک طلایی سمیرا ، دور فرشته را خالی کردند و به

 طرف سمیرا دویدند .بدری کوچولو پلاک  بابای فرشته رو از گردن در آورد و

 از هول اینکه نتواند پلاک طلا را بوس کند همین جوری زمین انداخت و دوید

 طرف سمیرا ؛ دوباره تنها شده بود ، خیره خیره  گاهی به پلاک بابا و

 گاهی  به بچه ها  که دور سمیرا را گرفته بودند نگاه میکرد . آرام خم شد ،

 پلاک را برداشت و گرفت جلوی چشمانش ، اعداد روی پلاک یواش یواش

 پیش چشمانش تار می شد ، پلاک و زنجیر را توی دستش گرفت و دوباره

 دوید داخل  خانه ، سخت گریه می کرد؛ به اتاق که رسید دیگر خودش را

 در آغوش مادر نیانداخت ؛ روبروی مادر ایستاد وبا غضب و هق هق آنچه را

 اتفاق افتاده بود فریاد بر سر مادر فریاد زد ، مادر همان طور که سوزن میز ،

 به فریاد ها و ناله های او گوش  کرد و سپس آهسته ، سوزن و پارچه را

 کناری گذاشت و شروع به صحبت کرد : «عیب نداره مامان جون دختر

 خوشگلم ، خانم خانوما ، الهی مامان دورت بگرده ، اونها بچه ان ، نمی

 فهمن ، پلاک بابای تو مال یه قهرمانه ، ماله جنگه ، جنگی که بابای تو

 جلوی دزدا و دشمنا رو گرفت ، پلاک بابا خیلی ارزشش از پلاک طلای

 سمیرا بیشتره ، پلاک بابا........»

که ناگهان فرشته پرید توی صحبت مادرش و سرش فریاد زد :« نمی خوام

 من ای پلاک رو نمیخوام من میخوام لِی لِی بازی کنم من ، من اصلا بابا رو

 می خوام . من اصلا یک پلاک  طلایی میخوام ، اگه این پلاک اینقدر می

 ارزه ..... دیگه  گریه مهلتش نداد و از اتاق دوید بیرون .

آهای تو که داری این صفحه رو می خوانی ! فهمیدی چی گفتم ؟ فرشته

 پلاک طلایی می خواد ! میفهمی چی میگویم یا نه ؟ فرشته ...

 پلاک ...طلایی می خواد.

هموطنان ! آیا درد  فرشته ! پلاک طلایی است آیا درد بی بابایی است ؟ یا

 اینکه فرشته نمیتواند لِی لِی بازی کند ؟ و یا شاید  هم این که در این

 هوالی پلاک طلایی بیش از پلاک بابا فرشته میارزد و شاید هم .......!؟

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:28 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

 

اتل متل یه بابا ، دلیر و زار و بیمار                                         مامان دوید و از پشت ، گرفت سر بابا رو


 

اتل متل یه مادر ، یه مادر فداکار                                           بابا با گریه میگفت ، کشتن بچه ها رو


 

اتل متل بچه ها ، که اونا رو دوست دارن                                بعد مامانو هُلش داد ، خودش خوابید رو زمین


 

آخه غیر اون دوتا ، هیچ کسی رو ندارن                                 گفت که مواظب باشین ، خمپاره زد بخوابین


 

مامان بابا رو میخواد ، بابا عاشق اونه                                   الو الو کربلا ، پس نُخودا چی شدن؟


 

به غیر بعضی وقتا ، بابا چه مهربونه                                      کمک میخوایم حاجی جون ، بچه ها قیچی شدن


 

وقتی که از درد سر ، دست میذاره رو گیجگاش                       تو سینه و سرش زد ، هی سرشو تکون داد


 

اون بابای مهربون ، فحش میده به بچه هاش                         رو به تماشاچیا ، چشماشو بست و جون داد


 

همون وقتی که هر چی ، جلوش باشه میشکنه                    بعضی تماشا کردن ، بعضی فقط خندیدن


 

همون وقتی که هر کی ، پیشش باشه میزنه                        اونایی که از بابام ، فقط امروزو دیدن


 

غیر خدا و مادر ، هیچ کسی رو نداره                                    سوی بابا دویدم ، بالا سرش رسیدم


 

اون وقتی که بابا جون ، موجی میشه دوباره                          از درد غربت او ، هی به خودم پیچیدم


 

دویدم و دویدم ، سر کوچه رسیدم                                        درد غربت بابا ، غنیمت از نبرده


 

بند دلم پاره شد ، از اون چیزی که دیدم                                شرافت و خون دل ، نشونه های مرده


 

بابا میون کوچه ، افتاده بود رو زمین                                      ای اونایی که امروز ، دارین بهش میخندین


 

مامان هوار میزد ، شوهرمو بگیرین                                      برای خنده هاتون ، دردشو می پسندین


 

مامان با شیون و داد ، میزد توی صورتش                              امروزشو نبینین ، بابام یه قهرمونه


 

قسم میداد بابا رو ، به فاطمه به جدّش                                 یه روز به هم میرسیم ، بازی داره زمونه


 

تو رو خدا مرتضی ، زشته میون کوچه                                   موج بابام کلید ِ ، قفل در بهشته


 

بچه داره می بینه ، تو رو به جون بچه                                   درو کنه کنه هر کسی ، هر چیزی رو که کِشته


 

بابا رو دوره کردن ، بچه های محله                                       یه روز پشیمون میشین ، که دیگه خیلی دیره


 

بابا یهو دوید و ، زد تو دیوار با کلّه                                         گریه های مادرم ، یقه تونو میگیره


 

هی تند و تند سرش رو ، بابا میزد تو دیوار                             بالا رفتیم ماسته ، پایین اومدیم دوغه


 

قسم میداد حاجی رو ، حاجی گوشی رو بردار                       مرگ و معاد و عُقبی ، کی میگه که دروغه؟


 

نعره های بابا جون ، پیچید یهو تو گوشم


 

الو الو کربلا ، جواب بده به گوشم                                          «زنده یاد ابوالفضل سپهر»

بهزاد (ابوالفضل) سپهر شاعر جوان و گمنام دفاع مقدس که لحظات و خاطرات دوران جنگ و بعد از آن را به زبانی زیبا، ساده و عامیانه در اشعارش بیان میکرد حدود یکماه قبل از مرگش متوجه عارضه کلیوی خود شد. اما دیگر دیر بود و او هر دو کلیه اش را از دست داده بود. طی روزهایی که در بیمارستان بستری بود دچار سکته قلبی نیز شد. پزشکان معالجش تنها راه نجات او را پیوند کلیه می دانستند ولی فقط به علت فقر مالی از انجام عمل پیوند کلیه باز ماند و سرانجام در 28 شهریور سال 83 و در شب میلاد امام حسین (ع) به دیار باقی شتافت. پیکر مرحوم سپهر در قطعه 44 شهدای گمنام بهشت زهرا به خاک سپرده شد. بعد از فوت ابوالفضل سپهر مجموعه اشعار باقی مانده از او در قالب کتابی با نام «دفتر آبی» منتشر شد. ابوالفضل سپهر گمنام بود و گمنام رفت... روحش شاد و یادش ماندگار باد.


 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

بنام خداوند آرامش

سلام مهربونم،الان نزدیک غروب پانزدهمین روز مهمانی توست.

انگار نه اینکه همین چند روزپیش بود که در انتظار آمدنش بودیم وحالا به نیمه رسیده ومن..........

نمی دانم،هنوز نمی دانم که آماده ام یا که.......................

ولی یه چیزی رو خیلی خوب می دونم ،اونم اینه که می خوام عاشق تو باشم فقط.

می خوام دلم را به قول کسی،پرکنم ،پر کنم از تو،از عشق تو ،از دوست.

خدایا شکرت به خاطر هر دم

خدایا شکرت به خاطر هر باز دم

خدایا شکرت به خاطر هر لحظه ی شکر.............

خدایا معذرت میخواهم به خاطر همه ی اون لحظه هایی که از تو،کسی غیر از خودت را خواستم............

خدایا معذرت میخواهم به خاطر همه ی اون لحظه هایی که  تو بودی و من افسوسه نبودنه.........

اما،هنوز هم دیر نشده................

تا به حال چقدر به زندگی ات فکر کرده ای؟

به کارهایی که تا به حال انجام داده ای و در آینده انجام خواهی داد تا بتوانی

زندگی ات را بسازی و آن را استوار نگاه داری.

برای لذت بخش کردن دقیقه هایش چه کرده ای؟

آیا تا به حال به نقس کشیدنت فکر کرده ای؟

فکر کرده ای که روزی این نفس کشیدن هم از تو گرفته خواهد شد.

وکسی دیگر تو را کنار خواهد زد و به ابتدای جاده ی زندگی می آید،وجز یک وجب خاک که برای همیشه در آن آرام گیری جای دیگری نخواهی داشت.

برای رضایت خویش در روز آخر زندگی،تا به حال چند بار اشک از دیدگان دل شکستگان پاک کرده ای وچند بار دستانی را در تنگدستی گرفته ای تا در چاه ناامیدی نیفتند؟

آیا تا به حال با نوازش هایت چشمان گریان بچه یتیمی را به تبسم لبانش گره زده ای؟

آیا تاکنون دری را گشوده ای،که کودکانی یتیم از دیدن تکه نانی که در دستان توست خرسند شوند و با آواز شوق بر دستان تو بوسه زنند.

نمی دانم تا به حال چه کرده ای یا چه خواهی کرد.ولی می دانم این جاده که زندگی نام دارد،روزی دیر یا زود به پایان خویش خواهد رسید ومهم این است،در پایان چه احساسی خواهی داشت.

شاید در آن موقع از فرط خوشحالی پر پرواز باز کنی و یا از شدت حسرت و ندامت سر در خویش فرو بری.

آری از ابتدا تا انتهای این راه تنهاییم و این فرصتی خواهد بود تا در گذران سالهایی که همچو باد می روند و ثانیه هایی که بی تفاوت نسبت به من و تو می گذرند و باز نخواهند گشت.

توشه ای برای روز موعود گرد آوریم.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

قبل از شروع پرواز تخیلتون مطمئن

 

نقد برنامه کاوشگر 22یا شایدم ……………!!!!!!!!!!!!!!!!

به نام خدای خوبی ها سلام(وقتی به سلام می رسی کشیده وبا اندکی فریاد شایدم کمی بیشتر از اندکی خوانده شود!)

سلام به اونایی که اصولا پرواز رو دوست دارن (البته نه ازنوع با هواپیما، بالن،موشک،کایت و.......خوب حالا که می خوای خود کشی کنی حداقل یه چتر نجات برای خودت بیار...........البته باشه بابا تو بیا بدون چتر نجات اینا خودشون چتر میدن البته چتری از علم ودانش.چه سخنان فیلسوفانه بلد بودما!!!!!!!!!!!!!!)

 تازه کجاشو دیدی ،بیشتر از اینام بلدم

سلام به اونایی که سرشار از انرژیئن(مثل گوینده پر شور ونشاط برنامه)

I have your wether  

بابا انگیلیسی ،هی مامانم میگه دختر این کلاس زبانو نصفه ونیمه نرو ....واسه همینه که هرجا کم آوردی یه تیکه انگلیسی بپرونم    البته این اقای مجری هیچ وقت کم نمیاره ها.............                 

یعنی چی ؟؟یعنی هواتو دارم اساسی همون خیلی می خوامت خودمونه!!!!!!!!!

البته یه موقع هوا برتون نداره که اینو واسه این گفتم که......................()

تازه اینو اصلا من نگفتم که گوینده برنامه گفت()

آخه موضوع برنامه دیشب هوا بود

بگذریم

نا سلامتی می خوام این برنامه رو مثلا نقد کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!()

کاوشگر 22 کاری از گروه جوان ودانش رادیو جوان که رویه امواج به فرکانس 1/88هر دوشنبه از ساعت 22تا23:30پخش می شه

با همکاریه:

گوینده-شاهین شرافتی(خیلی کارش درسته)

سردبیر-وحید نیکوقدم

تهیه کننده-فرهاد مجلسی(که انصافا همه کاراش خوبه)

نویسندگان-وحید نیکوقدم،نسیم صباغان و انوشه میرمجلسی

اینا خیلی مهماش بودن البته همشون مهمن اگه یکی نباشه دیگری هم نیست خوب بعدش چی ؟خوب معلومه جانم برنامه ای هم نیست!()

اما به نظر من یه برنامه بسیار عالیه که هر هفته بهتر از هفته قبل میشه

البته باید اضافه کنم که نصف بیشتر جذابیت برنامه به خاطر اجرای عالیه جناب شرافتی هستش(از اوناش نیستم که الکی تعریف کنن، گفتم که بدونی!)

البته یه لحظه ها ویه جاهایی از برنامه را هم قبول دارم که شاید در برخی موارد به علت اینکه خوب کلا درس و اینجور چیزا (البته از دید بعضی ها)شاید خیلی کسل کننده باشه ،واسه همین شاید فقط دقایقی اونم کم از شنیدن برنامه خسته بشین اما اگه عاشق یاد گرفتن باشین عمرا اگه خسته بشین

البته یه وقتایی خودمم هنگ میکنم البته خیلی کم پیش می آد فکر کنم آقای شرافتی هم............!(اما نه مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

نه ،نه اصلا  خط بالا رو نادیده بگیرین()

ایشون که استاد علم وسینما و طنزو .........حتی استاد در سه شنبه های خوبن

به نظر من این برنامه خیلی خوب تونسته در اکثر موارد ،به بیان مباحث علمی اونم به زبان عامیانه بپردازه

واز آیتم های جالب برنامه هم میشه به قسمت خبر اشاره کرد

بعضی وقتها خیلی باحاله

مثل دیشب که می گفت"محققان تونستن با استفاده از امواج صوتی به میکروب ها وهمون کرم های توی دندان خبر بدن که به این دندان آسیب نرسونین وگرنه............".البته این خبر از سوی ستاد شایعه سازی بود زیاد جدیش نگیرین

ویا اینکه فهمیدن ابزار مولتی مدیا موجب آشفتگی می شن!!!!!!البته اینو اصلا با ما ها نبودا (اصلا ما از اون خونوادهاش نیستیم؟)ولی راست بودشا

وهمینطوربخش شهر ربات ها که دراکثر موارد من یکیو رو که به فکر فرو میبره شما رو دیگه نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما یه مطلب مهم دیگه که شاید باعث بشه خیلی ها این برنامه رو نپسندن اونم به خاطر اینه که ذهن آدم رو یجورایی قلقلک میده و مجبور میکنه فکر کنه وخوب ما هم که اصولا با فکر نیست خیلی رفیقیم..............

واسه همین شاید زیاد باهاش حال نکنیم

ویه ایرادی که داره اینه که زیاد به کامنت ها وپیامک ها اهمیت نمیده

شاید به نظر خیلیا این مطلب نقد نبود،شایدم نظرشون درست باشه

هر چند به نظر خودم نقد همش ایراد گرفتن نیست میتونه تعریف کردن هم باشه

منم می دونم این برنامه ایرادهایی داره اما در کل به عقیده من خوب تونسته مسائل علمی روز رو مطرح کنه

شما میتونین  به این پست به عنوان یه معرفی نگاه کنی

راستی به قول جناب وحید نیکو قدم برای فردا یه قدم محکم تر بردار...........

و در آخر هرچی آرزوی خوبه مال تو................

و البته نکته اخلاقی اونم واسه خودم اینکه سراغ نقد و این کارا نیام ولی خوب...............

ازنگاه خودت چطوره؟راستی بازم به امر شریف نقدیا شایدم.........بپردازم یا نه؟

دانلود کاوشگر22

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

به نام او که یک خدا را برای یک دنیا آفرید

یک حواّ برای یک آدم آفرید، یک آدم را برای یک حواّ آفرید

یک دل برای یک دلبر

یک سر برای یک سودا

پس همانا آنچه که از یک بیشتر است ارزان است وپوچ.

 

هرچی که روزها میگذرن ،احساسات من قوی تر میشه

برای درآغوش تو بودن نمی تونم بیش ازاین صبر کنم

به چشمام نگاه کن،خواهی دید که حرفام راسته

شب وروز تمام افکارم ماله تو هستن..................

دوستای گلم منتظر نظرایه قشنگتون هستم کمکم کنین

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط فاطمه| |

سلام این پست رو واسه خاطره همه ی شهریوریهای گل وناز ومهربون خیلی ته مرام می ذارم راستی تولد همتون همین طور تولد خودم که چند روزه دیگه است مبارک(آخه کجا دنیا کسی خودش به خودش تبریک میگه هان!؟)

ششمین نشان منطقه البروج متولد برج سنبله یا شهریور (23 آگوست تا 23 سپتامبر) می باشد. علامت متولدین این ماه سیاره ی مرکوری با خلق خویی متغیر و عنصرشان زمین است. زمین دارای نیروی حیاتی است که اتم ها را کنار یکدیگر نگه داشته و دارای استحکام و یکپارچگی است. این افراد شخصیت اخلاقی انعطاف پذیر، قابل انطباق با شرایط و متناوب دارند. بهترین توانایی هایشان در جهت توجه به جزئیات و قابلیت تشخیص بصری قوی آنها می باشد.
سنگ های متولدین این ماه الماس و یشم می باشد و گل مورد علاقه آنها رزماری یا اکلیل کوهی و گل ذرت است.
متولدین این ماه تنها متولدین منطقه البرج هستند که با شخصیت زنانه معرفی می گردند.گاهی اوقات به عنوان یک دختر نسبتاً خلاق، نازک بین و دوست داشتنی، زمانی در جایگاه یک زن مسن تر و با ذکاوت، اما بیشتر با خصوصیات یک پیر دختر ملالغطی تعریف می شوند اما برداشت دیگری که بیشتر مورد تاًیید قرار می گیرد، موشکافی متولدین این ماه، سخت گیری و وسواس در پاکیزگی، بهداشت و نظم، منش سنتی و اشرافانه آنان است.
آنها معمولاً افرادی نکته بین، تیزبین، زیرک، بسیار مستعد، مدیر عاقل، صبور و محتاط هستند، که در روزگار سختی دیگران حامیان بسیار خوبی هستند. متولدین این ماه شرط احتیاط را در تمام جنبه های زندگی به خوبی رعایت می کنند.
ظاهراً به نظر می رسد که از نظر احساسی و عاطفی سرد مزاجند و گاهی اوقات این حس عمیق تر می شود و این امر بدین دلیل است که عادت دارند مهربانی ذاتی شان را سرکوب کنند و همین امر باعث تحلیل این احساس در درون آنان می شود و در نتیجه همیشه سعی می کنند از متعهد کردن خودشان نسبت به دیگران بپرهیزند، ارتبط کمتری با دیگران داشته باشندو روابط سطحی با دیگران برقرار کنند.
اما در برخی متولدین منحصر به فرد این ماه فقدان احساسات آشکارا، احساسات بسیاری را پنهان می کند زیرا از اعتماد به دیگران ترس دارد و یا اینکه نسبت به خودشان و قضاوت هایشان اعتماد به نفس ندارندو شاید این مساٌله به دلیل آگاهی آنان نسبت به نقص در جهانیان، وجود پیراستگی ها و ناخالصی ها و بینش قوی آنان باشد، لذا تمام هنر خود را برای کتمان  تیزهوشی در مورد خودشان بکار می گیرند و درک و احساس همدردی قابل توجهشان را نسبت به دیگران زیر پوششی از خودداری و شکیبایی خاموش پنهان می کنند.
مهر در وجودشان جریان دارد و در عین بی تکلفی، بی ادعایی، سر زندگی ظاهری و و مطابق روز بودن می توانند حساس، محتاط، عاقل، خوش صحبت، بذله گو و نسبت به مشکلات دیگران فهیم باشند.
متولدین شهریور ماه به گونه ای خردمندانه جست وجوگر، اهل تعلیم و تربیت هستند، آنها افرادی هستند که ذکاوت و نبوغ ذهنی شان را با توانایی تولید یک تحلیل روشن نسبت به مشکلات بسیار پیچیده هماهنگ می کنند.ایشان نگاه دقیقی نسبت به جزئیات دارند و همین دلیل ممکن است آنقدر موشکاف باشند که موضوعات بزرگتر را از قلم بیندازند. همچنین گر چه واقع گرا هستند اما ممکن است به دلیل دقت بسیار در امور و کارها، سرعت کم و کندی داشته باشند.
متولدین این ماه در انجام کارهایی که با دست انجام می گیرد، مهارت و موفقیت دارند، تکنیسین های خوبی هستند و ذاتاً دارای استعداد ابتکار عمل، دقت و سختکوشی بوده و هوشیاری جزو نمادهای شخصیتی آنان است، آنها چنان تکامل گرا هستند که اگر انجام امور به نحو مطلوب پیش نرود، به آسانی ناامید می شوند و این یاًس به دلیل توانایی آنها در مشاهده ی زوایای مختلف یک موضوع می باشد و تئوری های خیالی را به آسانی قبول نمی کنند. با توجه به نقطه نظرات مختلف زیادی که در ذهن دارند، مفاهیم فلسفی برایشان مشکل است و افرادی که اغلب مردد هستند و به نتایجی که خود به آن دست می یابند، هیچ اعتمادی ندارند.
با وصف چنین خصوصیاتی، پیرو بودن برای ایشان بسیار بهتر و مناسب تر از رهبریت می باشد. مسئولیت، متولدین شهریور را رنج می دهد و اغلب فاقد بصیرت استراتژیکی لازم برای رهبریت هستند، این در حالی است که ایشان ضرورتاً با تدبیر هستند و در حصول به اهداف محدود، تلاشی تحسین برانگیز دارند، بی اعتمادی آنان نسبت به خودشان و دست کم گرفتن خود باعث می شود کارمندانی سختکوش و دقیق باشند. اما با بهره از ذکاوت و زیرکی این خصوصیت خود را با عدالت تعدیل می سازند. آنان توانایی های قابل توجهی در هنر، علوم و زبان دارند بخصوص زبان را به طور صحیح، واضع،آگاهانه و رسمی به کار می برند و به عنوان یک دستور زبان شناس یا کسی که در زمینه ریشه یابی لغات شناخت دارد، موفق تر هستند و به این موضوعات بیشتر از موضوعات ادبی علاقه نشان می دهند.
همچنین احتمال داردکه آنها حافظه ای قوی برای نقل قول های بجا و مناسب داشته باشند، گرچه از لحاظ شخصیتی برای حرفه های ماشینی چون نقشه برداری و مشاغل مشابه بسیار مناسبند اما با کتابداری در کتابخانه و یا دفتر بهتر خود را وفق می دهند.
ذهن متولدین شهریور ماه به گونه ای است که برای حل مشکلات عملی خود، به نوعی تحریک نیاز دارند. آنها نسبت به پول، محتاطانه رفتار می کنند و علاقه شان به آمار، آنها را به کتابدار یا حسابداری موفق تبدیل می کند. آنها در زمینه ی ویراستاری، فیزیک و شیمی بسیار موفق اند، همچنین به عنوان کارگر موسسات رفاهی و خدماتی و کمک به کسانی که از آنها پایین تر هستند استعداد قابل توجهی دارند.
آنها می توانند پزشک، پرستار، فیزیولوژیست، معلم، منشی قابل اعتماد، بازرس، موسیقیدان، منتقد، سخنگو و نویسنده، بخصوص نویسنده منابعی چون لغت نامه و دایره المعارف باشند.
زن و مرد متولد شهریور علاقه خاصی به تاریخ دارند، بخصوص نسبت به اسنادی که مربوط به ستاره شناسی و نجوم و این قبیل علوم است وحداقل مربوط به دویست سال پیش می گردد، علاقه بسیاری نشان می دهند. اگر به شغل های تجاری یا آزاد روی آورد،زیرکی و زرنگی ذاتی شان باعث می شود تا آنها به سوی عدم صداقت سوق داده شوند، اما معمولاً از لحاظ اخلاقی آنقدر تکامل یافته هستند که در برابر چنین وسوسه هایی ایستادگی کنند.
زنان متولد شهریور ممکن است در شغلی مانند اجرای شوهای لباس موفق باشند زیرا استعداد زیادی در این زمینه دارند. آنها هر تخصصی را که انتخاب می کنند به خوبی عقاید جدید را در آن زمینه درک می کنند و با شیوه ی محتاطانه بهترین راه را بر می گزینند.
آنها عاشق زندگی در روستا و ییلاق هستند، اما احتمالاً کشاورز خوبی نخواهند شد مگر اینکه بتوانند حساسیت و وسواس خود را در زمینه ی بهداشت و تمیزی تعدیل و کنترل کنند.
کم حرفی، خموش و زودرنجی و تواضعشان شخصیتی ایرادی از آنها ارائه می کند، به طوری که همیشه نگران جزییات هستند. متولدین شهریور همیشه احساس تردید و دو دلی نسبت به موضوعات گوناگون دارند و این حالت روحی در آنها به صورت دائمی و مزمن در می آید، به طوری که به راحتی از هر کاهی، کوهی می سازند و مشکلات بسیار جزئی را در چشم خود به انبوهی از مشکلات لاینحل تبدیل می کنند و نهایتاً چنین رفتاری موجب نگرانی و خود بیمارانگاری آنان خواهد شد.
گفته می شود متولد ماه شهریور بر سلامتی دستها، روده، طحال و سیستم اعصاب مرکزی خود تاًثیرگذار می باشد و نسبت به بیماری هایی چون آب مروارید، سرماخوردگی، سرفه، سینه پهلو و عدم تعادل عصبی طبیعی مستعد دارد

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید

کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوش خود را می بندی

 تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می

خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟ بسوی

 کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط فاطمه| |

و سلام

هنوز گرمترین واژه آشنایی ست

که گاهی در غربت سردنگاهمان فراموش میشود

وما درتکرار قهر می کوشیم.


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط فاطمه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ